تبليغاتX
تنهاترین دختر جنوب

باز دلم گرفته است، پر کشيــــــده بسوی تو

      تنها و ماتم زده ام از غــــــم و هجــــر روی تو

سر کشيده به آسمــــــــان صـدای آه و زاريم

      نيست دگر کسی مرا، پشت و پنــــاه و ياريم

خوان کرم گشــــوده ای ســوی تمام مردمان

     جمله حزين و بيقــــرار ياد ميکنند و ذکــــــر آن

هر که به يک حکايتی نام تـــــــــــرا بيان کند

     اين همه شـــــور و اجتماع قــــدر ترا عيان کند

جماعتی تا هــزاران با آه و ناله اشک فشان

     هر کس به وسع حال خود ازيادت ميبرد نشان

صداقت و سادگی و مهمان نوازی بيش از آن 

   صدها نمونه کـــــار خيــر گرديده است ورد زبان

دعا و ذکر خيرشان تا به فلک رسيــده است 

   ما را چنان حالی شده گوئی صور دميده است

همه نالان و بيقرار ما را نمودی خون جگـــــر 

   تا به قيامت ماندنيست داغ تو بــــــر دل ای پدر

 

بله عزيزان پدرم در 3 بهمن ماه  1385 به ديار باقی شتافت و ما را و کثير مردمانی را که

نيازمند ياريش بودند با دريائی از اشک و کوهی ازغم و اندوه تنها گذاشت . نا گفته نماند مراســـــم

تشييع ـ تدفين و ترحيم آن مرد خدا در 5 بهمن ماه با شرکت گسترده و بی نظيـــــــر اين مردم خوب و قـدر شناس،  بسيار با شکوه و به ياد ماندنی برگزار شد . روحش شاد و يادش گرامی باد .

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 8:43 |

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء را روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بزرگ سس مایونز را برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است ؟ و همه تأیید کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگ ریزه برداشت و آنها را به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزه ها بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند.

دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است ؟ و همه تأیید کردند.

دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل ظرف ریخت و ماسه ها ، همه جاهای خالی را پر کردند. او یکبار دیگر پرسید آیا ظرف پر است ؟ و دانشجویان یک صدا گفتند : بله .

سپس پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میزش برداشت و روی همه محتویات شیشه خالی کرد و گفت در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها را پر می کنم !! همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست پروفسور گفت :«حالا که من میخواهم شما را متوجه این مطلب کنم که این شیشه ، نمایی از زندگی شماست . توپ های گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ! خدا ، خانواده ، فرزندان ، سلامتی ، دوستان و علاقه تان .

 

تقدیم به بهترینم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 15:13 |
فراموشم کن اما....


همیشه از این می ترسیدم که روزی فرا رسد که دیگر در قلبت جایی نداشته باشم...


همیشه می ترسیدم تو روزی عشقم و آن قلبی که


دیوانه تو هست را فراموش کنی ...


همیشه میترسیدم که به آن وعده هایی که به من دادی عمل نکنی و همه را فراموش کنی...


اینک نیز من گل خشکیده ای هستم که برای تو زمانی زیباترین گل در باغچه زندگی بودم....


اینک ستاره ای در زیر ابرهای سیاه دلت شده ام که


 روزی روزگاری درخشانترین ستاره قلبت بودم....


اینک من مرد تنهایی شده ام که روزی زندگی تو 


 هستی تو و تمام وجود تو بوده ام....


هیچگاه حتی در خواب هم چنین لحظه ای نمیدیدم


 که تو از من دلسرد شده باشی...


اگر میگفتند عشق در این زمانه وجود ندارد و در دلها یک ذره


 محبت ووفا نیست باورم نمیشد و میگفتم


تو با همه دلها فرق داری .... تو برایم بهترین و عزیزترینی .....


حالا من تنهایم و دیگر احساس عاشقی نمیکنم....


احساس میکنم مجنونی هستم که لیلایم مرا


به دست فراموشی سپرده است....


همیشه از این میترسیدم که روزی تو بیخیال من شوی و دیگر هوای


 این دل خسته و عاشق مرا نداشته باشی....


تو بی خیال باش من میسوزم ؛ تو فراموشم کن من تا ابد تو را دوست خواهم داشت....


دوستت خواهم داشت با همه بی وفاهی هایت و همه شکنجه های عشقت!


از هر چه میترسیدم اینک همه برایم اتفاق افتاد و


 من از همان آغاز پایان قصه عشقمان رامیدانستم اما به عشق و امید تو


  باز هم با تو ماندم ؛ سوختم و ساختم....


مرا با آتش بی محبتی هایت بسوزان تا لحظه ای که بمیرم......


اما  مطمئن باش ای بی وفا که :


من دیوانه بی خیال تو نخواهم شد......

با تشکر از محمد عزیز 

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 10:15 |

 

 

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

 

عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شكوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارك باد.

 

   

   

           

                      عید سعید قربان مبارک 

     

  

                      

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 9:22 |

اي خدا آه اي خدا از توي آسمونا

گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم

واسه يك روزم شده سكوتم رو بشكنم

اي خدا خودت بگو واسه چي ساختي منو

تويه اين زندون غم چرا انداختي منو

چرا هرجا كه ميرم در به روم باز نمي شه

چرا هرجا دليه ميشكنه مثل شيشه

اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه

اون كيه كه قلبم رو داره آتيش ميزنه

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه چهارم دی 1385 و ساعت 7:8 |

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 14:38 |

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق

ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست

 

******

 

اينکه هر لحظه به فکرم ؛

که به تو فکر نکنم ؛

يعنی تمام لحظه هام

دارم به تو فکر می کنم !!

 

****

 

سکوتم را به باران هدیه کردم ، تمام زندگی را گریه کردم ، نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 15:40 |

بخشندگی را از گل بیاموز ، زیرا حتی ته کفشی که لگدمالش میکند را هم خوش بو میکند.

 

++++

 

اگه دردی تو پاهات حس کردی ... اگه احساس میکنی خیلی خسته ایی ... بخاطر اینه که روزی 1000 بار تو خاطرم میای و میری.

 

++++

 

زندگی مثل یه دیکتست ، هی غلط می نویسیمو هی پاک میکنیم . دوباره می نویسیمو باز پاک می کنیم ..غافل از اینکه یه روز داد میزنن : ورقه ها بالا....

 

++++

 

خورشید عشقت تنم را سوزاند ... نگاهت را سایه بانم کن.

 

++++

 

میگی گل رو دوست داری ولی می چینیش ... میگی بارون رو دوست داری ولی با چتر میری زیرش ... میگی پرنده رو دوست داری ولی تو قفس میندازیش ... چه جوری می تونم نترسم وقتی میگی دوسم داری؟

 

++++

 

اگه فکر کردی بری قید چشماتو میزنم .... اگه فکر کردی ازت به آسونی دل میکنیم ......برای اولین بار تو عمرت یه فکر درست کردی !!!

 

++++

 

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه و میره . دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر می شکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوسِت دارم واست رنگی نداره و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو می شکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 7:41 |

 

من امروز به تو نياز دارم نه فردا

ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.

لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.

دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.

گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.

قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.

دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.

جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود

براي تو مي نويسم

به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني

امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن

بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي

امروز با تبسم مختصري شادم كن

بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي

امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 10:12 |

تو کیستی که من این گونه بی تو بیتابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم.
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
سان قایق سرگشته روی گردابم

 


*****


ترا به هر چه تو گویی به دوستی سوگند
هرآنچه خواهی از من بخواه صبرمخواه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

 

 

تقدیم به بهترینم

 

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 7:42 |

 

 

ماه نمي دونست چه جوري بتابه

 

از روي دست تو ديد  و بلد شد

 

خورشيد كه ديد نوري ازش نمي خواي

 

رفت بالاي قله و با تو بد شد

 

دريا كه ديد موج موهات از اون نيست

 

غرشي كرد و ته دل حسود شد

 

آسمون از غم اين كه تو رو زميني

 

تا هميشه رنگ چشماش كبود شد

 

 

 

تقدیم به تو که بهترینی

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 15:10 |

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به

شنیدن صدای تومحتاجه

 

**********

 

کنار آشنايی تو آشيانه می کنم

فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم .

 

********

 

به خورشید گفتم  گرمی ات را به من بده تا به توهدیه بدهم، گفت: دستانش گرمی مرا دارند.

به آسمان گفتم : پاکی ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت، سبزی زندگی اش را خواستم، گفت : زندگی ات سبز تر از اوست.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم، گفت : قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم، گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

این... بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 و ساعت 10:51 |

 

هر چند که دیوانه تر از من دگری نیست

دیوانه ترم کن ...که به از این ... هنری نیست

از خویش مران... بهر خدا.... ای شه خوبان

آنرا... که به جز کوی تو.... جائی دگری نیست  

 

*********

یادش بخیر شب های تنهاییم

که بغض درگلویم  جایی را از ان خود می کرد

از سوی دیگر اشک بر روی گونه هایم جاری می گشت

و توبا نگاه پر زمهرت اشکها را با لبخند مبدل می ساختی

    

 

   

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 13:11 |
 

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فريادبزنم؟

اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوي کتــــابا بخونن؟

اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغوني کـــنم؟

پــيش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربوني کنـــم؟

اجــازه مي دي تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزي هزارو صد دفه ، بگــم که مــي ميرم بـــرات؟

اجازه مي دي که بگــم حــرف تـــرانــه هام تويي؟

دليـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــويي؟

اجازه هست پنـاه من گرمـي آغوشـت بشـه ؟

هراسمي جزاسـم خودم،ديگه فراموشت بشه؟

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 7:21 |

 

گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .

گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .

گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم

گفتي ......... گفتم ............

حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه با ما کردی

 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 7:32 |

 

با گوشیت چیکار کردی ؟ هر چی میگیرم میگه مشترک مورد نظر در قلب شماست .

 

*********

 

سلام . من یه بوس کوچولو هستم میتونم چند لحظه روی لوپ شما استراحت کنم ؟

 

*********

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند . قاب عکس توست اما شیشه عمر من است . بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند . تار موی توست اما ریشۀ عمر من است.

 

*********

 

من یه لیوان چای داغ رو به تو ترجیح می دهم ؛ چون چای فقط زبونم رو می سوزنه ولی تو دلمو .

 

*********

 

و با تشکر از دوست خوبم زندونیه دنیا     که مطالب زیر رو برام فرستادن .

 

برو ای بد سفر ای یار ناهمرنگ ، که میگویم مبارکباد بر خود این جدایی را ، تو را نفرین نخواهم کرد ، دعایت میکنم با حال دلتنگی ، که یابی کعبه مقصود و فردای طلایی را ، رفیق نیمه راه من ، تو قدر من ندانستی، نمي گويم فراموشم مکن هـــــــــرگـــــــــــز ولي گاهی به ياد آور رفيقی را که مي دانی نخواهی رفت از يادش .

 

 

سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد .

 

 

به شوکت میگن:شنیدی فیلم زهره دخترت دست مردم پخش شده؟ میگه اینا همش نقشه های اون دخترۀ گدا گشنه ست سریالش تموم شده. هنوزم دست از سر ما بر نمیداره .

 

 

تو سیب سرخ کدامین بهشت گم شده ای : که باز میشکند با تو توبه آدم .

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 13:5 |
 

ترا نديده ام ولی نديده دوست دارمت
به دست گرم عاشقی دوباره می سپارمت

غزل تويی غزال من ، ستاره ی شمال من
هميشه تا هميشه ها به ديده می گذارمت

بهار دربهار من، اميد ماندگار من
به دفتر سپيد دل هميشه می نگارمت

بيا به چشم باغ من، به باور سراغ من
که لحظه لحظه در دلم چو عشق می فشارمت

قسم به نام هر چه او ،به ميل حس گفتگو
که دانه دانه مثل مو ، چو شانه می شمارمت

پرنده ی زمين من ، هميشه نازنين من
ترا نديده ام ولی ندیده دوست دارمت.

 

 

به خدا دوست دارم

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 6:48 |

 

 

با همه شاد باش اما به یک نفر لبخند بزن . به همه عشق بورز اما قلبت رو به یک نفر بسپار . بذار همه دوسِت داشته باشن اما تو یه نفر رو دوست بدار

 

 

********

 

اگه کسی رو دوست داری نه براش ستاره باش نه آفتاب . چون هردوشون مهمون زودگذرن. پس براش آسمون باش که همیشه بالای سرش باشی

 

*******

 

سلام . این sms صرفاً جهت یادآوری شما برای مسواک کردن است و ارزش قانونی دیگه ای ندارد . شب خوش

 

*******

 

میدونی فرق حادثه با فاجعه چیه ؟ حادثه اینه که مادر شوهرتو هول بدی تو آب . فاجعه اینه که ببینی شنا بلده

 

 

*******

 

انوشه انصاری امروز به زمین بر میگرده ، در همین راستا سازمان ناسا اعلام کرد : از اون بالا کفتر میاید یک دانه دختر می آید

 

 

*******

 

به اشتیاق اولین دانه برف به تحمل آخرین برگ پاییز به گرمی تن خورشید و به زیبایی آسمان شب قسم میخورم که سرکاری

 

 

*******

 

میدونی چرا دنیا دیگه مثل تو نداره؟ چون نسل دایناسورها منقرض شده

 

 

*******

 

میدونی فرق تو با کفش چیه ؟ کفش لنگه داره ولی تو لنگه نداری

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 12:25 |

 

مادر من فقط یه چشم داشت . من از او متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود..اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .. یه روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نیگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم ..روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت اِ اِ اِ ... مامان تو فقط یه چشم داره ... فقط دلم میخواست یه جوری خودمو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو... کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد... حتی یه لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من ..اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر ...سرش داد زدم : " چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی ؟!"

                    گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد. یه روز یه دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه..ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها گفتن که اون مرده..ولی من حتی یه قطره اشک هم نریختم..اونا یه نامه به من دادن که اون ازشون خواسته بود که بدن به من..ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا..ولی من ممکنه نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..آخه میدونی... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی..به عنوان یه مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یه چشم ..بنابراین مال خودم رو دادم به تو..برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه..

با همه عشق و علاقه من به تو : مادرت

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 14:7 |

 

 

nini kocholo

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:46 |
 

دوست داری چند تا  اس ام اس باحال واسه رفقات بفرستی؟؟ 

 

اینا sms هاییست که بین منو دوستم ردوبدل شده . بد نیست شما هم اونا رو بخونین

 

این sms صرفاً جهت دویدن شما به طرف موبایل بوده و هیچ ارزش دیگری ندارد.

 

میدونی چرا بین انگشتای دست فاصله هست؟ چون یکی هست که یه روزی با انگشتاش این فاصله ها رو پر میکنه

 

میدونی خوشبخترین مرد کیه؟ حضرت آدم ، حالا میدونی چرا ؟ چون مادرزن نداشت.

 

هنر شمشیر آن است که یکی را دو تا میکند ، بنازم به شمشیر عشق که دو تا را یکی میکند.

 

همین روزا میان دستگیرت میکنن... دست بند به دست میان میبرنت ... جزئیات جنایت هنوز مشخص نیست ... اما... اثر انگشتت روی قلب شکستم مونده !!!

 

از بچگی به ما آموختن که همه را دوست بداریم و حالا که میون همه یه نفر رو دوست داریم میگویند فراموشش کن.

 

میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ... ولی هیچ وقت نمیتونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضیها از چشمت جاری میشه

 

نکردم در این دنیا گناهی ، فقط کردم به چشمانت نگاهی ، گناه من اگر باشد نگاهی ، مجازاتم کن هر طور که خواهی

 

برای امروز دیگه کافیه اگه دوست داشتین بگین بازم از این sms ها بذارم

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 14:45 |

 

 

او می آید

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 14:19 |

عشقی که هرگز به زبان نیاید


مثل نسیم ملایم ساکت و نامرئی می گذرد


و همه چیز را بر سر راه خود


تکان میدهد


من عشقم را به زبان آوردم


و قلبم را برای او گشودم


سرد و لرزان با ترسی مرگبار


بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد


و او رفت....


ساکت و نامرئی ، مثل باد


و او ، عشق این مسافر را پذیرفت


نه هرگز، عشقت را بازگو نکن!

 

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 12:57 |
سلام سلام

مدتها بود که در فکر ایجاد یه وبلاگ بودم تا اینکه امروز بالاخره موفق شدم

از دوستان عزیزی که لطف میکنن و میان این وبلاگو می بینن خواهش میکنم منو در ادامه این

راه یاری کنن.   

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 12:52 |